به خاطر مسووليتي كه بر عهده ام گذاشتند ، رو در روي آدم پليدي قرار گرفتم كه براي رسيدن به هدفش از هيچ كاري فروگذار نمي كنه .
اين قضيه مدتهاست كه منو درگير خودش كرده و اين چند وقت فراز و نشيبهاي زيادي رو گذروندم .
تا اينكه اين اواخر مشكل خيلي جدي تر شد و منجر به اين شد كه اون فرد تمام قواي خودش رو براي از ميدان به در كردن من به كار بگيره .
و در همين اثنا اتفاقي افتاد كه خيلي عجيب بود . يعني نشانه اي بسيار قوي و سند محكم و مستدلي براي اينكه نشون بده اون فرد داره بيت المال رو با استفاده از موقعيت خودش غارت مي كنه ؛ به دستم رسيد . البته اين لطف خدا بود كه تونستم متوجه اين مسئله بشم .
اين دو سه روز خيلي بهم سخت گذشت . چون تمام مدت داشتم افرادي رو كه به تحريك اون فرد ، به نحوه مديريت من اعتراض مي كردند با صحبت و دليل مجاب مي كردم .
با يكي از دوستام كه صحبت مي كردم بين صحبتهام بهش گفتم : اميدوارم مقام بالاتر وقتي مدارك من رو ببينه ؛ متوجه صحت مطلبم بشه و ازم حمايت كنه .
دوست خوبم گفت : اميدت به حمايت خدا باشه نه بنده خدا !!!
اين صحبتش منو به فكر برد . درست مي گفت .
در واقع يافتن نشانه هاي خطاي اون فرد هم لطف و پشتيباني خدا بود .
خداي خوب و مهربونم چقدر ممنونم كه از زبان دوست مهربونم بهم يادآوري كردي كه بايد هميشه به تو توكل كنم . ياد حرف اوني افتادم كه مي گفت :خدا هر وقت بخواد با بنده هاش صحبت كنه از طريق بنده هاي ديگه اين كار رو مي كنه و تو اينو بعدا متوجه ميشي .
چقدر مهربوني كه به يادم آوردي كه اگر تو رو داشته باشم چنانچه تمام دنيا هم عليه من باشند ؛ نبايد هيچ باكي نداشته باشم .
الو سلام منزل خداست؟
اين منم مزاحمي که آشناست
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟
الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر
صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوي خود تا که سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ...... تا خدا خداست
پي نوشت :نمي دونم اين شعر مال كيه . حتي نمي دونم كامله يا ناقص ولي حس صميمي كه در كلماتش وجود داره ؛ عجيب باعث ايجاد ارتباط ميشه .
اولین جای خالی که پیدا کرد ؛ سریع سبدش رو گذاشت همون جا ...
دستمال سفیدی از تو سبد درآورد و روی زمین پهن کرد ... دستش رو کرد تو سبد و آینه کوچیکی رو درآورد و گذاشت روی دستمال ... صبر کرد تا کسی بیاد و آینه رو ازش بخره ...
رهگذران زیادی از مقابلش رد شدند ولی کسی توجهی بهش نکرد ... آخه تو بازاری به اون بزرگی با اون همه تنوع و رنگ و لعاب ؛ کی به اون و آینه اش نگاه می کرد ؟
کم کم داشت ناامید می شد که یکی جلوی بساطش ایستاد . نمی دونست چی توجهش رو جلب کرده ... شاید خالی بودن بساط دخترک و شاید آینه ای که صاف صاف بود ...
آروم مقابل دخترک نشست و آینه رو برداشت . کمی براندازش کرد و پرسید چند ؟
دخترک اومد چیزی بگه اما هر چی فکر کرد دید نمی تونه برای چیزی که اون همه براش ارزشمند بود قیمتی بذاره ... آروم زیر لب زمزمه کرد که : قیمت نداره ... عابر پرسید : یعنی مفت و مجانی ؟ دختر چیزی نگفت ... عابر با تعجب آینه رو برداشت و راه افتاد . دخترک حواسش هنوز به عابر بود ... با خودش فکر می کرد یعنی ارزش اون آینه رو می فهمه ؟ اما تعجبش وقتی بیشتر شد که دید عابر پس از طی مسافتی با اولین نگاهی که به آینه کرد ؛ اون رو انداخت و شکست .
دل دخترک انگار مثل همون آینه شکست . آخه اون آینه یکی از عزیزترین چیزایی بود که دخترک تو زندگیش داشت و حالا دیگه جز چند تا تکه شکسته چیزی ازش نمونده بود ... با خودش فکر کرد چرا عابر این کار رو کرد ؟ چون آینه رو مفت به دست آورده بود یا اینکه چون آینه به صافی و شفافیت تموم صورت عابر رو تصویر کرده بود ؟
دوباره دستش رو کرد تو سبد ؛ این بار یک دستمال تمیز گلدوزی شده بیرون آورد . با ذوق بهش نگاه کرد و گذاشتش وسط پارچه و منتظر موند .
نمی دونست آیا بالاخره کسی پیدا میشه که دستمال اونو بخره یا نه ؟ این بار انتظارش طولانی تر شده بود ... اما بالاخره سر و کله یکی پیدا شد که نگاهش به دستمال خیره مونده بود . دخترک با خودش فکر کرد : از طرز نگاهش معلومه که ارزش این دستمال رو می دونه ... حتما می دونه چقدر زحمت کشیدم و سوزن زدم تا طرحی به این قشنگی روش باشه ...
مرد ازش پرسید : دستمال فروشیه ؟ دخترک با سر جواب مثبت داد . مرد گفت : الان پول ندارم ولی به این دستمال خیلی احتیاج دارم . با خودم می برمش بعدا پولشو برات میارم . دخترک کمی تردید داشت ولی با خودش فکر کرد شاید نیاز مرد به دستمال خیلی بیشتر از نیاز اون به پول باشه . برای همین موافقت کرد که مرد دستمال رو با خودش ببره و بعدا پولش رو بیاره .
مرد سریع دور شد ولی دخترک با نگاهش اونو دنبال می کرد . تعجب دخترک وقتی زیاد شد که دید مرد عرق سر و روشو با اون دستمال سفید گلدوزی شده پاک کرد و بعد هم خلط سینه اش رو توی دستمال بالا آورد و دستمال رو یک گوشه ای انداخت و رفت ...
اشک تو چشمای دخترک جمع شد ...
دوباره دستش رو برد تو سبد . این بار لقمه ای نون و پنیر رو بیرون آورد تا بخوره . لقمه اش رو گذاشت روی دستمال. داشت روسریش رو مرتب می کرد که دید پسر بچه گرسنه ای نگاهش می کنه . طاقت نیاورد با خودش فکر کرد شاید اگر پسرک این لقمه رو بخوره به جاش خدا هم به اون لطف می کنه و روزی اونو از جای دیگه می فرسته ... با این فکر لقمه ش رو به پسرک تعارف کرد و با خوش رویی بهش داد . دیگه چیزی برای عرضه نداشت ...
دستمال سفید رو جمع کرد و گذاشت توی سبدش . می دونست که برای رفتن به خونه هنوز وقت داره و زوده که بخواد برگرده . همونطور که نشسته بود آروم سرش رو به دیوار تکیه داد . چشماشو بست و سعی کرد رهگذر مهربونی رو به یاد بیاره که کمکش کرده بود راه رو پیدا کنه و بعدش هم برای همیشه غیبش زده بود ...
پي نوشت ۱ : اين داستان رو حدود سه سال پيش نوشته بودم . اتفاقي باعث شد كه دوباره بهش رجوع كنم و بخونمش . تنها مي تونم بگم كه "اين داستان واقعي است و همچنان ادامه دارد "
پي نوشت ۲ : از دوست عزيزي كه با سر زدن هاي صميمانه به اين وبلاگ و با محبتي صادقانه بهم يادآوري كرده بود كه دوباره بنويسم تا فرصت باقيست ؛ بسيار سپاسگزارم
اصلا اين دنيا ؛ دنياي رفتنه . چرا ؟
براي من هميشه اينطوري بوده كه هر كي رو بيشتر دوست داشتم زودتر رفته ...
هر كدوم يكجور رفتند ... يكي با مرگ رفت ... اون يكي با سفر ... اين يكي با سكوت ...
آهاي ! اوني كه اون بالا نشستي و اين همه منو دوست داري ... بيا و اين بار يك حال اساسي به من بده ... بذار براي يك بار هم كه شده ؛ من همه رو بذارم و برم ...
به تو رسیده ام از خود ؛
همچون قطره ای باران که به دریا می رسد
الهی !
هر چه نشان می شمردم، پرده بود
هر چه مایه می دانستم ؛ بیهده بود
یکبار این پرده ی من از من بردار
خدایا ! می لرزم ؛ مبادا به چیزی نیرزم !
پس چه سازم ؟
می سوزم و می سازم ؛ شاید از این افتادگی برخیزم .
الهی !
مران کسی را که خواندی.
ظاهر مکن جرمی را که خود پوشاندی .
یارب !
اشک هایم را ببین.
حرمت نگه دار این اشک ها را
این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
نازنینا !
از وقتی که مرا خواندی ؛ در میان جمع تنهایم .
وقتی گفتی : بیا ! همه سر تا پای وجودم گوش شد و آمدم
خدایا !
دیده ای که ره روی تو باز شد ؛ هرگز بسته نشود .
خدایا!
دستم گیر تا از شر نفرت بِرَهَم
چراغ عشق را در دلم برافروز
و مرا به عشق همه چیز و همه کس مبتلا کن !
الهی !
از آن جا که بودم برخاستم .
اما به آن جا نرسیده ام هنوز که می خواستم
لطیفا !
منزل ما چرا چنین دور است ؟
مناجات خواجه عبدالله انصاري به روايت مسيحا برزگر