اصلا اين دنيا ؛ دنياي رفتنه . چرا ؟
براي من هميشه اينطوري بوده كه هر كي رو بيشتر دوست داشتم زودتر رفته ...
هر كدوم يكجور رفتند ... يكي با مرگ رفت ... اون يكي با سفر ... اين يكي با سكوت ...
آهاي ! اوني كه اون بالا نشستي و اين همه منو دوست داري ... بيا و اين بار يك حال اساسي به من بده ... بذار براي يك بار هم كه شده ؛ من همه رو بذارم و برم ...
به تو رسیده ام از خود ؛
همچون قطره ای باران که به دریا می رسد
الهی !
هر چه نشان می شمردم، پرده بود
هر چه مایه می دانستم ؛ بیهده بود
یکبار این پرده ی من از من بردار
خدایا ! می لرزم ؛ مبادا به چیزی نیرزم !
پس چه سازم ؟
می سوزم و می سازم ؛ شاید از این افتادگی برخیزم .
الهی !
مران کسی را که خواندی.
ظاهر مکن جرمی را که خود پوشاندی .
یارب !
اشک هایم را ببین.
حرمت نگه دار این اشک ها را
این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
نازنینا !
از وقتی که مرا خواندی ؛ در میان جمع تنهایم .
وقتی گفتی : بیا ! همه سر تا پای وجودم گوش شد و آمدم
خدایا !
دیده ای که ره روی تو باز شد ؛ هرگز بسته نشود .
خدایا!
دستم گیر تا از شر نفرت بِرَهَم
چراغ عشق را در دلم برافروز
و مرا به عشق همه چیز و همه کس مبتلا کن !
الهی !
از آن جا که بودم برخاستم .
اما به آن جا نرسیده ام هنوز که می خواستم
لطیفا !
منزل ما چرا چنین دور است ؟
مناجات خواجه عبدالله انصاري به روايت مسيحا برزگر
این بار که مرا دوباره به میهمانی می خوانی ؛ با خود می گویم : کاش این بار دیگر لایق باشم ...
می گردم تا اسباب شرکت در میهمانی را برای خود فراهم کنم ...
به لباسم می نگرم ؛ می بینم آنچنان که باید تمیز و شایسته نیست آن هم برای میهمانی به این بزرگی که همه به آن دعوت دارند ... لکه هایی روی لباس من است ... فرصت کم است ... بالاجبار باید با همین لباس شرکت کنم ... شاید که لطف صاحبخانه شامل حالم شود ...
به دستانم می نگرم ... خالی خالیست ... هیچ چیز برای هدیه به تو ندارم که ...
شنیده ام اما تو مهربانی ... دستان خالی را نیز می پذیری ...
این بار که در می زنم ... این تویی که در می گشایی ... به لباس پر از لکه من و دستان خالی ام نگاهی نمی کنی ... تنها چشمان شرمسار مرا می بینی و دعوتم می کنی تا از خوان پرنعمتی که برای همگان گسترده ای من نیز لقمه ای برگیرم ...
کاش این بار دیگر لایق باشم ...
پ . ن : سخت دلگیرم ... از نامردمانی که به ظاهر مرا می بوسند اما در ذهن خود طناب دار مرا می بافند ...* از نامردی ؛ از خیانت ؛ از دروغ ... و از خودم که به سادگی اجازه می دهم این لکه ها بر لباسم بنشینند ...
* برگرفته از یکی از شعرهای فروغ فرخزاد
سلام
امروز هم دوباره با یاد تو گذشت ... عجیبه که بعد از گذشت 20 سال هنوز هم همه چیز واضح و روشن یادمه ...
اون روزها ؛ روزهای کودکی و بی خبری چه زود گذشت ...
اون روزهای شاد
اون روزهایی که دیگه هیچوقت بر نمی گردند ...
اون روزها مامان از تو می خواست که مواظب تنها خواهرت باشی ... اما تو اونقدر مهربون بودی که هم مواظب خواهرت باشی هم مواظب دوست خواهرت ...
یاد بازی های کودکانه بخیر ... من زمین می خوردم ... تو منو از زمین بلند می کردی و گرد و خاک لباسمو می تکوندی ... بعدش هم با مهربونی می پرسیدی که طوریم نشده ؟
تو تمام بازی های گروهی منو که نخودی بودم میذاشتی تو گروه خودت ... فقط به این دلیل که مواظبم باشی و من چه سرخوش احساس می کردم همیشه یک حامی و پشتیبان دارم ... یادته بعضی وقتها چطور خودمو پشت تو قایم می کردم ؟
حتما اون سوال بچگانه مو یادت هست ... همون سوالی که باعث شد کلی بخندی ... آره ... وقتی خوب به چشمات نگاه کردم ازت پرسیدم : .... تو همه جا رو سبز می بینی ؟
خب بچه بودم ... کلی خندیدی و فقط لپ منو کشیدی و رفتی ...
سالها گذشت ... هر دو بزرگتر شدیم ... اما تو هنوز هم سوال منو یادت بود ... جواب سوال منو سالها بعد بهم دادی ... وقتی که هر دو معنای عشق رو فهمیده بودیم ... بهم گفتی تو تمام دنیا فقط منو سبز می بینی ...
و من چه ذوقی کرده بودم ...
چه فایده ؟ چه فایده که من قشنگترین خاطرات زندگیم رو بنویسم ؟ کی می فهمه من چی میگم ؟
بالاخره اون روز تلخ هم رسید ... روزی که تو برای همیشه رفتی ... روزی که فهمیدم تنها شدم ... و 17 سالگی سن کمی بود برای تنها شدن و از دست دادن ...
سالها از اون روز گذشته ... همه چیز عوض شده ... مردم ... خانواده ات و ...
و من بارها از خودم می پرسم چرا ؟
چند تا سوال دیگه هم هست که همیشه دلم می خواد ازت بپرسم اما نمیشه ...
همیشه دلم می خواد ازت بپرسم : هنوز هم منو سبز می بینی ؟
راستی اگه تو الان زنده بودی زندگی من چطوری بود ؟
پي نوشت : اين قصه را بسيار دوست دارم براي همين دوباره آنرا نوشتم ...
شکستم ؛ مهر تو مرا چاره
از دست دادم ؛ بخشش تو مرا امید
ترسیدم ؛ آرامش تو مرا کلید
کوچک شدم ؛ بزرگی تو مرا دلیل
آرزومندم ؛ دهش تو مرا آرزو
ندارم ؛ احسان تو مرا داشتن
گرفتارم ؛ رحمت تو مرا رهایی
درمانده ام ؛ لطف تو مرا دستگیر
سوخته دلم ؛ وصال تو مرا پایان
مشتاقم ؛ دیدار تو مرا نصیب
بیقرارم ؛ قرب تو مرا قرار
در حسرتم ؛ دستان تو مرا یاور
بیمارم ؛ درمان تو مرا طبیب
اندوهگینم ؛ بودن با تو مرا شادی
زخمی ام ؛ نوازش تو مرا مرهم
دل سیاهم ؛ گذشت تو آینه مرا شفاف
آری ... این منم ! همان که به آرزوی بسیار مقابل در خانه تو ایستاده است . دست در کلون در انداخته و با آنکه می داند هیچ توشه ای برای عرضه ندارد این در را با شدت تمام می کوبد .
*** مناجات نیازمندان از مناجات خمس عشر امام سجاد علیه السلام به روایتی که دلم گفت .